دانلود رمان پایبند بدون سانسور

دانلود رمان پایبند بدون سانسور

دانلود رمان پایبند اثر ناشناس

دانلود رمان #عاشقانه #فانتزی #بزرگسال پایبند اثری بینظیر از ناشناس رایگان و بدون سانسور pdf با لینک دانلود مستقیم از سایت اعجازبوک دانلود کنید

اسم رمان : پایبند

تعداد صفحه : 452

نویسنده : ناشناس

ژانر : #عاشقانه #فانتزی #بزرگسال

دانلود رمان پایبند اثر ناشناس نگارش قوی به صورت pdf، اندروید لینک مستقیم رایگان در

پایبند خلاصه رمان

پیا ، دختریست دورگه که در تمام زندگیش سعی کرده بود زیاد خود را در معرض دید قرار ندهد.

تا اینکه تهدید شد از انبار قویترین اژدهای آن دوران سکه ای را بدزدد.

دراگوس ، اژدهایی که همه از او میترسیدند ، باورش نمیشد که کسی اجازه ی دزدیدن اموالش را به خود داده باشد.

ولی وقتی دزد خود را به چنگ می آورد ، جانش را بخشیده و ادعا میکند که آن دختر متعلق به اوست…

گوشه ای از رمان پایبند

پیا* به انجام جرمی که همچون خودکشی کردن بود، تهدید شده و نمیتوانست هیچ کسی جز

خودش را هم مقصر بداند.

البته دانستن آن، شرایط را آسان تر نمی کرد. باورش نمی شد که نتوانسته بود درست قضاوت

کند.

او چه کار کرده بود؟ فقط یک نگاه به صورتی زیبا انداخته و تمام چیزهایی که مادرش درباره

ً

واقعا

زنده ماندن به او یاد داده بود را فراموش کرده بود. آنقدر بد بود که بهتر بود تفنگی را بر روی

سرش گذاشته و ماشه را بکشد، ولی خوب، او تفنگی نداشت، چون از آنها خوشش نمی آمد.

در ضمن، درحقیقت کشیدن ماشه آخر خط بود.

او با مسئولیت پذیری مشکل داشت و به هرحال مرده بود، پس چرا باید به خود زحمت

خودکشی میداد؟

صدای بوق تاکسی حواسش را جمع کرد. شنیدن آن صدا در نیویورک آنقدر معمولی بود که همه

نادیده اش میگرفتند ولی این بار باعث شد او از جای خود بپرد. از روی شانه اش نگاهی به

عقب انداخت. زندگی اش کامال از بین رفته بود و باید برای باقی زندگی اش فرار می کرد. البته

فکر نمی کرد بیشتر از ۱۵ دقیقه به پایان عمرش باقی مانده باشد. آن هم به خاطر رفتار احمقانه

خودش و دوست پسر قبلی اش که باعث نابودی اش شده و آنقدر بد به او خیانت کرده بود که

نمی توانست آن را جمع و جور کند.

ره ای رفت. بطری آبش را درآورد و یک دفعه ای نصف آن را نوشید. یک

به کوچه کنار رستورانی کُ

دستش بر روی دیوار و نگاهش به ترافیک خیابان بود. رفتار مردمی که در خیابان راه می رفتند

مانند همیشه بود. سرشان به کارشان گرم بود یا با تلفن صحبت می کردند.

بعضی ها زیر لب با خود صحبت می کردند و با نگاهی گم شده به اطرافشان خیره شده بودند.

همه چیز معمولی به نظر می آمد، پس تا اینجا خوب بود؟

بعد از هفته کابوس واری که گذرانده بود، در آخر کاری کرده که باعث کشتنش می شد.

    نظرات بسته شده اند