
بابا نفس عمیقی کشید و مشغول خوردن بقیه غذاش شد
شهریار پسر عموم بود و 21سالش بود و توی یه
شرکت کار میکرد
پسر بدی نبود اما من هنوز آمادگی ازدواج و اینجور
چیزارو نداشتم
من فقط 18سالمه و به نظر خودم فعلا وقت دارم به
ازدواج فکر کنم!
وال به خدا
تازه میخوام از مجردیم لذت ببرم بیام خودم و با
ازدواج بدبخت کنم؟
اشتهام کور شده بود ولی به زور تا آخرشو خوردم
من : مرسی مامان خیلی خوشمزه بود
مامان : نوش جونتظرفم و توی آشپزخونه بردم و شستم و بعد به سمت
اتاقم رفتم
میزم درست پایین پنجره بود
با کمک صندلی روی میزم نشستم و پنجره رو باز
کردم
وقتی روی میز مینشستم راحت میتونستم پشت پنجره
رو ببینم
باد خنکی که به صورتم خورد لبخند کوچیکی روی
لبام اومد
کتاب مورد علاقه ام برداشتم و به اسمش خیره شدم
که با خط زیبایی نوشته بود الماس جادویی این کتاب
مورد علاقه من بود