خلاصه کتاب:
نگاهت مثل طوفانی مرا به سمتت کشاند، بیآنکه بدانم مقصد کجاست. در تاریکی، بیپناه شدم و هر تقلایی بینتیجه بود. آغوشت، به جای آرامش، مرا در خود پیچید و خفه کرد. و من، هنوز نمیدانم چگونه در این طوفان گرفتار شدم…
خلاصه کتاب:
گوهر، زن ۴۰ سالهای که پس از فوت همسرش احساس تنهایی میکند، در فضای مجازی با شاهرخ، پسری همسن دخترش، آشنا میشود. محبتندیده و دلسپرده، گوهر بدون شناخت کافی به او اعتماد میکند و وارد زندگیاش میکند. اما زمانی که شاهرخ به گیوا، دختر گوهر، علاقهمند میشود، همهچیز تغییر میکند و تصمیمات ناآگاهانه گوهر پیامدهای تلخی بهبار میآورد.
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " اعجاز بوک " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.