
– حالا شما یه محبتی بکن، بگرد ببین میتونی پیدا کنی یا نه. طرف آشناست. تاکید داشته همینو میخواد.
– خب میتونه بده از اونور براش بیارن.
– حالا شما زحمتشو بکش. رو انداخته به من، گفتم یه درصد اگه بشه، تهیه کنم براش. اگه نشد دیگه جوابش میکنم.
– به روی چشم.
– چشمت بی بلا.
– کتاب کهنه هم، یه کتابخونه قراره برم ببینم، چیز مَشتیه. میخوای بیای؟
– بیام مستقیم از فروشنده میخرما.
صدای خنده ی پرتوی بلند شد. باور با لبخند خم شد و استکان را برداشت.
– هرچی میرمحمد سادهس، پسر خلفش ماشالا زیرکه.
این بار باور خندید. پرتوی شاگردش را صدا زد و برگه را به او داد تا از مغازهداران راسته پرسوجویی کند، بعد چایش را نوشید و گفت:
– چاییت رو خوردی، پا شو بریم انبار، یکی دو تا کارتون هست، یه نگاهی توشون بنداز. شاید چیز به درد بخوری پیدا کردی.
باور سری تکان داد و چایش را سر کشید. حین برخاستن، کیف پولش را از جیب پشتی شلوار درآورد تا انعام نبی را کنار استکان بگذارد.
– میدونستم امکان نداره دستخالی از مغازهت برم.
کتابخونه رو هم هماهنگ کن باهات میآم. حتی اگه اون لحظه نخرم و بعدش ازت گرونتر بردارم، به دیدن کتابخونهه میارزه.