اگر مادر سلیمه بیاید و او را پشت کامپیوتر ببیند نقشه خودکشی اش نافرجام می ماند و اگر هم موفق شود چاقویی که از
آشپزخانه دزدیده در قلبش فرو کند، آخرین تصویری که در خاطرش مانده،
چهره های کریه شوهر و مادرشوهر بد طینتش است. قطره خونی از
بینی اش روی دستان یخ زده و لرزانش می چکد. همراهش اشک
چشمانش را پر می کند. دلش گریه ای با صدای بلند می خواهد. فریادی
که از اعماق قلبش بیرون بزند شاید روح درد کشیده اش این تن زخمی را
رها کند. هنوز صداهایی از طبقه بالا به گوشش می رسد. نباید ریسک
کند. گوشش را به در می چسباند و به دیوار پشت سرش تکیه می کند.
چشمانش را می بندد. بغض جاری می شود و غمش را با هق زدن در
سکوت خالی می کند. دستش را جلوی دهانش می گذارد تا هیچ صدایی
بیرون نرود. چشمش به النگوی زرد زشتی که زن عمو با آن تبدیل به
کنیزش کرد می افتد. آن لحظه شوم را هرگز فراموش نمی کند. دلش
برای خودش می سوزد. دلتنگ کودکی اش می شود. خانه پدری اش را در
روستا به خاطر می آورد. لذت رکاب زدن به دوچرخه کهنه برادرش در
حالیکه عروسک محبوبش را روی سبد جلوی فرمان نشانده و دور حوض
آبی رنگ همیشه بی آب خانه موهایش را به دست نسیم سپرده. هنوز می
تواند صدای اهریمنی تقه هایی که به در حیاط خورد را بشنود. بدنش درد
می کرد. لبتاپ مادر شوهرش را روی زمین گذاشت و زانو به بغل گرفت.